نویسنده وبلاگ یکی از بچه های مسجد نوشت: بزرگ شده بود جسمش را می گویم اما هنوز نمی دانست چرا دلش آرام نمی گیرد
نمی دانست کجا برود چه بکند و اینکه اصلا مکانی برای آرامش روح سرگردان و دل ناآرامش وجود دارد؟
خیلی چیزها را تجربه کرده بود، جمع های دوستانه ، پارتی ها، کلاس های مختلف از یوگا تا رقص اما ... اینها درمان نبود مسکن بود مخدر بود او هنوز گمشده ای داشت
چرا هیچ کس درباره ی نماز با او صحبت نکرده بود
چرا راه مسجد را نشانش نداده بودند چرا؟
***
چرا به اهمیت ارتباط صحیح با خدا آگاه نیستیم ؟ چرا وظیفه مان را در قبال خانواده مان در این خصوص فراموش کرده ایم
شاید بهتر باشد این مساله را از زاویه ی دیگری نگاه کنیم اجازه بدهید مثالی بزنم
دیده اید خیلی ها دوست دارند فرزندانشان زودتر از هفت سالگی با محیط مدرسه آشنا شوند، آنها را به آمادگی و پیش دبستانی می فرستند بچه ها در این سنین خیلی جدی درس نمی خوانند ممکن است بیشتر بازی کنند (با حفظ قوانین آنجا) اما طی این دوران با مدرسه انس می گیرند
والدین مرتب از خوبی های مدرسه و فایده های آن و اینکه اگر به مدرسه نرویم چه عواقب بدی دامنگیرمان خواهد شد و از قوانینش برای آنها حرف می زنند گاهی مستقیم گاهی در قالب داستان و خاطره و شعر و برنامه کودک و ...
وقتی فرزندشان هفت ساله شد (سن تحصیل) نام او را در یک مدرسه می نویسند
اگر مدرسه ای در نزدیکی خانه نباشد گزینه های مختلفی برای حل این مشکل در نظر می گیرند :
مثلا اگر از عهده ی مخارج سرویس مدرسه بربیایند برای او سرویس میگیرند و اگر برنیایند خودشان را مقید بکنند فرزندشان را به مدرسه برسانند یا با چند تا از بچه های همسایه که هم مدرسه ای هستند هماهنگ می کنند تا فرزندشان با آنها هم مسیر باشد یا با همسایه ها هماهنگ می کنند هر روز نوبتی یکی از والدین بچه ها را به مدرسه ببرد و ... مساله ی مهم این است که هرگز گزینه ی مدرسه نرفتن به ذهنشان هم خطور نمی کند.
والدین مقیدتر سعی می کنند عضو انجمن اولیا مربیان مدرسه شوند ظاهر مدرسه برایشان مهم است مدیریت مدرسه برایشان مهم است خود معلم برایشان مهم است
اگر مشکلی در مدرسه وجود داشته باشد (چه مادی چه معنوی) تمام والدین در حد توانشان سعی می کنند کمک کنند تا آن مشکل حل بشود
اگر فرزندشان به هر دلیل دوست نداشت به مدرسه برود خیلی به این در و آن در می زنند تا دلیلش را بفهمند و راه حلی پیدا کنند از معلمش سوال می کنند، دوستانش را زیر نظر می گیرند ، از مشاور کمک می خواهند و...
مدرسه مقررات دارد، هرکس با هر پوششی نمی تواند به مدرسه برود و الان بیشتر مدارس پوشش واحدی را معرفی می کنند و این برای والدین قابل درک است که مدرسه حرمت دارد و باید حرمتش حفظ شود
خلاصه هیچ کس و هیچ چیز و هیچ مشکلی در درون خانه یا بیرون از آن نمی تواند مانع به مدرسه رفتن فرزندمان شود چون اهمیت مدرسه را برایشان درک کرده ایم و چقدر خوب است که اینگونه است
***
من افراد زیادی را می شناسم که والدینشان اهمیت انس با مسجد را نمی دانند
با هر بهانه ای مسجد رفتن حذف می شود و گاهی بدون هیچ بهانه
انگار یک کار تفننی ست
آنها تلاش نمی کنند قبل از سن تکلیف فرزندانشان را با مسجد آشنا کنند از خوبی های آن و اینکه اگر ارتباطمان با مسجد قطع باشد چه عواقبی دارد و از قوانینش برای فرزندانشان حرف بزنند نه مستقیم نه در قالب داستان و خاطره و شعر و برنامه کودک و ...
وقتی فرزندشان به سن تکلیف رسید نام او را در هیچ مسجدی نمی نویسند!
اگر مسجد از خانه دور باشد دنبال هیچ راه حلی نمی گردند و فقط گزینه ی مسجد نرفتن به ذهنشان می آید
والدین مقیدتر هم حتی تلاش نمی کنند عضو هیات امنای مسجد شوند به ظاهر مسجد و مدیریت و امام جماعت مسجد خیلی اهمیت نمی دهند و اگر اعتراضی داشته باشند باز به اصلاح آن فکر نمی کنند و باز تنها گزینه ای که به ذهنشان می اید ترک مسجد است
اگر فرزندشان دوست نداشته باشد که به مسجد برود به هزار و یک در نمی زنند تا علتش را بفهمند از روحانی مسجد و هیات امنا و مشاور کمکی نمی خواند و خلاصه دنبال راه حل نیستند
اگر مشکلی در مسجد وجود داشته باشد (چه مادی چه معنوی) تمام والدین در حد توانشان سعی نمی کنند کمک کنند تا آن مشکل حل بشود
مسجد حرمت دارد، بعضی از والدین زیاد با بچه ها درباره ی حفظ حرمت مسجد صحبت نمی کنند
خلاصه همه کس و همه چیز و هر مشکلی در درون خانه یا بیرون از آن نمی تواند می تواند بهانه ی مسجد نرفتن باشد؛ دوری راه، بداخلاقی سرایدار، ظاهر مسجد و شرایط نامناسب آن مثل گرما و سرما و تهویه ، نمازگذاران بداخلاق، روحانی ای که نماز را طول می دهد و ... در حالیکه تمام این موارد به سادگی قابل حل است گاهی با یک تذکر درست می شود و اگر راه حل سخت تری هم داشته باشد ارزش پیگیری اش را دارد.
مشکل اصلی این است که ما اهمیت انس با مسجد را درک نکرده ایم و حاضر هم نیستیم در موردش به درستی تامل کنیم به همین دلیل خود و فرزندانمان را از این خانه های مقدس الهی و برکات معنوی و حتی مادی آن محروم نگه می داریم
در این عصری که تشنگی معنوی انسان را به بیراهه ها می کشاند کاش دست به تصمیم بهتری بزنیم و از آنانی باشیم که مساجد را احیا و آباد میکنند و ای کاش از خانواده ی خود شروع کنیم