چهارشنبه / ۲۱ اسفند ۱۳۹۲ / ۰۸:۴۴
کد خبر : ۹۸۶۳
گزارشگر : ۲۸۰

شهید حجت الاسلام و المسلمین سیدابوالقاسم داود الموسوی(موسوی دامغانی)

امام جماعت مسجد حضرت سیدالشهدا(ع)

از سلاله ­ای پاک

سید ابوالقاسم داود الموسوى، معروف به موسوى دامغانى، در سال 1323ه. در روستاى حسن­ آباد از توابع دامغان در خانواده­ ای مذهبى و شیفته­ی اهل بیت(ع) متولد شد. جدّش مرحوم کربلایى سید حاجى بود که ابتدا در خور و بیابانک زندگى مى‏ کرد، اما بر اثر ظلم و ستم خوانین، از آن­جا به حسن آباد کوچ کرد. پدرش سید محمد، پس از چهل سال اشتغال به کشاورزى در روستاى حسن­ آباد، به شهر مقدس قم مهاجرت نمود و به پیروى از پدر بزرگوارش مرحوم سید حاجى، در این شهر به تعلیم قرآن مشغول شد و با این­که بیش از 85 سال سن داشت و از یک چشم نابینا شده بود، باز هم سعى مى‏ کرد اوقات زندگی اش را با تعلیم قرآن به جوانان و نوجوانان روشنى بخشد.

در قعر قنات­ها

پیشى­ گرفتن در نیکوکارى جزء سرشتش بود، هر کجا احساس مى‏ کرد کمکى از دستش ساخته است، از همه زودتر اقدام مى‏کرد؛ در دوران آغازین طلبگى‏ اش در دامغان، «آیت ­اللّه دامغانى» در نظر داشت مسجدى بنا کند، در جلسه‏ اى که مردم حضور داشتند، مطلب را با آنان در میان گذاشت و از آن­ها درخواست کمک کرد. سید ابوالقاسم که در آن مجلس حاضر بود، زودتر از همه با صداى بلند گفت: «من ده تومان می دهم  و ده روز هم کار مى‏ کنم.» مرحوم آیت ­اللّه دامغانى هم دست او را بلند کرده، فرمود: «مردم! نیکوکارى را از این پسر بیاموزید». زندگی­ اش وقفِ تامین آسایش بود؛ وقتی بر اثر خرابى قنات­ها، مردمِ روستاى حسن ­آباد دچار کم­ آبى شدند، این روحانىِ فداکار، وارد کار شد و با رجوع به ریش­ سفیدان و با کمک پدر بزرگوارش با تلاش چند ماهه، قنات­ها را لایروبى و آباد کرده، مردم را از کمبود آب نجات بخشید.

تبلیغ در دوردست­ها

سید ابوالقاسم از کودکى طبعى بلند، همتى والا و علاقه‏اى شدید به فراگیرى علوم اسلامى داشت، بدین جهت، پس از گذراندن دوران ابتدایى تحصیل در حسن آباد، در سال 1337 و در حالى­ که بیش از 14سال نداشت، به دامغان آمد و در مدارس علمیه­ «حاج فتحعلی بیک» و «موسویه» مشغول به تحصیل شد. او در سال 1341 براى ادامه­ی تحصیل عازم قم شد، و در مدرسه­ حجتیه، ساکن گردید. در همین سال لباس مقدس روحانیت به تن کرد و سفرهاى تبلیغى ‏اش را نیز آغاز نمود. او سعى داشت به مناطقى سفر کند که کمتر کسى بدانجا مى‏رود. لذا با دوچرخه به روستاهایى مى‏رفت که حتى از جاده نیز محروم بودند.

 در جاذبه­ امام(ره)

وى از ابتداى ورود به شهر مقدس قم، شیفته­ امام خمینى(ره) گشت و مرتب به بیت ایشان رفت و آمد کرده، اکثر شب­ها در نماز جماعت ایشان حاضر مى ‏شد. در جریان واقعه­ 15خرداد 42 حضور داشت و در این باره مى‏ گوید: «امام به مناسبت وفات حضرت فاطمه(س) مجلس سوگوارى تشکیل داده، در منزل خویش مجلس عزا برپا مى‏ داشت. روزى سخن از قرارداد ننگین کاپیتولاسیون به میان آمد و امام در جمع مردمى که از قم و برخى از شهرهاى دیگر بودند، سخنان مهمى بر علیه نظام و سیاست­هاى غربى حکومت ایراد کردند، هفت روز بعد در قم حکومت نظامى اعلام شد، و امام را به تهران بردند، من از آن تاریخ فعالیت­هاى سیاسى خود را در کنار تحصیل و درس آغاز کردم.» وی پس از تبعید حضرت امام(ره) همراه با افرادى همچون «شهید محمد منتظرى»، شب ­ها در حرم حضرت معصومه(س) در مسجد بالاسر، براى سلامتى و رهایى حضرت امام دعاى توسل مى‏ خواندند.

در آروزی طلوع خورشید

در زمان طاغوت با تهیه­ دستگاه تایپ و استنسیل، اعلامیه­ هاى امام را که از نجف به ایران مى ‏آمد، تکثیر مى‏ کرد و با ماشین فولکس خود، مخفیانه در شهرهاى مختلف پخش مى‏نمود. او در شهرها و روستاهاى زیادى با سخنرانی هاى گرم و افشاگرانه، مردم را بیدار و با اهداف امام خمینى(ره) آشنا مى ‏ساخت و در این راه، بارها دستگیر و به زندان افتاد که در یکی از این موارد، به همراه «شهید محمد منتظرى» و «آیت­ اللّه حاج شیخ احمد جنّتى» در زندان قزل­ قلعه در بند شده بود. وى در آن دوران، براى تهیه­ تسلیحات براى مبارزه مسلّحانه نیز اقدام کرد و چند قبضه، سلاح گرم تهیه نمود و گاهى به برادرانش اظهار مى‏ داشت که چه موقع خواهد رسید که از این اسلحه‏ ها بر ضد حاکمان جور استفاده کنیم؟!

 

مسجد؛ مجمعِ جوانان

سخنرانی­ ها و خطابه­ های شیوا و جذّابش درایام قبل از پیروزی انقلاب، افشاگر جنایات ظالمین و بیانگر حق و حقیقت بود و بر این اساس،  بارها از او خواسته شد تعهد بسپارد که در منبرهایش بحث سیاسى نکند، اما او نپذیرفت، و آن­چه را که وظیفه­ خود مى‏ دانست، بیان مى‏کرد. مدتى ممنوع­ المنبر شد ولی همچنان در بین مردم به بیان حقایق می­ پرداخت. او که شیفته­ هدایت جوانان بود، در سال­هاى 1348تا 1356 در منطقه­ شمیران تهران به همراه «شهید سیدحسن شاهچراغى» و جمعى از دوستان روحانى، براى جوانان و نوجوانان برنامه‏ هاى تابستانى برقرار کرد. جوانان و نوجوانان را در مسجد، جمع مى‏ کرد و کلاس­ هاى اعتقادى و سیاسى برپا مى‏ نمود که گاهى با ممانعت رژیم مواجه شده، کلاس­ ها تعطیل مى‏ شدند. وى همچنین به مدت 10 سال، هر هفته، پنج­شنبه و جمعه از قم به تهران مى‏آمد و جلسات مختلفى را اداره مى‏ کرد.  

در هیئت استقبال

در سال 56 و 57، یکى از پیشتازان مبارزه و شرکت در راهمپیمایی­ هاى قم بود، و اگر کسى مجروح مى‏شد، آن­ها را با ماشینش از صحنه­ درگیرى خارج و به مراکز درمانى مى‏ رساند. در یکى از راهپیمایی­ ها که طلاب، علما و دیگر اقشار مردم به سوى منزل «آیت ­اللّه حسین نورى همدانى» در حرکت بودند، مزدوران رژیم در مقابل مزار شیخان به سوى مردم تیراندازى کردند و عده‏ اى را شهید و مجروح نمودند. در آن گیر و دار که هر کسى براى نجات جان خود مى‏ کوشید، شهید موسوى، مجروحین را جمع آورى و به بیمارستان کامکار مى‏ رسانید.

در آخرین روزهای مبارزه علیه طاغوت نیز، یکى از اعضای هیئت استقبال از امام بود و پس از استقرار ایشان در مدرسه­ علوى، در آن­جا در خدمت امام و انقلاب به فعالیت مشغول بود.

 

امین ملت

وی پس از پیروزی انقلاب اسلامی نیز از پای ننشست و از هیچ کوششی برای پیشبرد اهداف انقلاب، فروگذار نکرد. کنترل پادگان لویزان(ستاد نیروى زمینى)، راه اندازى و فعالیت در کمیته­ انقلاب اسلامى دامغان در سال 1358، تأسیس سپاه پاسداران انقلاب اسلامى دامغان به همراه دیگر یارانش، تشکیل دادگاه انقلاب دامغان، فعالیت به عنوان حاکم شرع دادسراى انقلاب اسلامى و محاکمه­ بعضى از مفسدین و اشرار، خدمت در جهاد سازندگى دامغان، نمایندگی امام (ره) در هیئت هفت نفره­ احیاء و واگذارىِ زمین در استان سمنان، نمایندگی امام (ره) و امامت جمعه­ رامهرمز از سال 60 تا 63، و نمایندگی مردم رامهرمز در مجلس شوراى اسلامى در دوره دوم مجلس تنها بخشی از خدمات و مجاهدت­های این مرد بزرگ است.

 

پیر مرد فحّاش

حجت­ الاسلام سیدعبدالکریم شمسی ­پور می­ گوید: «با تشکیل کمیته­ انقلاب اسلامی در دامغان، ایشان مسئولیت آن را برعهده گرفت. خبر آوردند که در یکی از روستاهای پایین، پیرمردی به امام و انقلاب ناسزا می‌گوید. پیرمرد را نزد شهید موسوی آورده بودند و انتظار داشتند که او را به سزای عملش برسانند، اما حاج­ آقا دستور داد که همه بیرون بروند، سپس درب را قفل کرد، کنار پیرمرد نشست و مبلغی پول به او داد و گفت: پیرمرد! این پول را بگیر و خرج زندگی‌ات کن، هر موقع هم که نداشتی و در تنگنا قرار گرفتی پیش خودم بیا. من می‌دانم که وضع شما خیلی خوب نیست و به شما فشار می‌آید و حرف‌هایی از روی ناراحتی بر زبان جاری می‌کنی که دلت این­گونه نمی‌گوید. به جدّ امام احترام بگذار تا در فردای قیامت، شرمنده­ی جدش نشوی. دراین هنگام پیرمرد شروع به‌ گریه کرد و احساس‌ شرمندگی نمود و بعدها ازطرفدارانِ ‌‌‌انقلاب ‌و ولایت شد.»

 

مدافع پابرهنگان

او کمک به دیگران، به ویژه محرومین را وظیفه­خود مى‏دانست؛ در ایّامى که امام­ جمعه­ رامهرمز بود، از تهران و علماى قم کمک مالى مى‏ گرفت و براى خانواده­ هاى محروم، لباس و مواد غذایى تهیه کرده، به منازل آن­ها مى‏ برد. «سیدمحمد سجادى»؛ یکى از روحانیون دامغانى که بنا به دعوت آن شهید، مدتى در حوزه علمیه­ی آیت ­اللّه بهبهانىِ رامهرمز تدریس می­ کرد، مى‏گوید: «هیچ کس حق نداشت مانع ورود مراجعه­ کنندگان شود و آن قدر مراجعین را به حضور مى‏پذیرفت که ضعف بر ایشان غالب مى‏ شد و مردم، رسیدگى به مسایل خود را به وقت دیگرى موکول می­کردند».

در اوایل جنگ تحمیلى نیز حدود پنجاه­ هزار آواره­ی جنگى را در رامهرمز اسکان داد. 25000 نفر درداخل شهر و 25000 نفر در چادرهاى بیرون شهر ساکن بودند و وی به تمام کارهاى آن­ها رسیدگى کرده، حتى دعواهاى خانوادگى آن­ها را حل و فصل مى ‏نمود. در سنگر مجلس شوراى اسلامى نیز در طرح‏ها و لوایح با جدیت مدافع پابرهنگان بود.

 

استفاده­  شخصی ممنوع

دلبستگی به دنیا را در خود کشته بود و از هیچ پست و مقامی به نوع خود سوءاستفاده نکرد. در تمام طول زندگى، در منزلى زندگی کرد که زمینش وقف بود و وقتى پیشنهاد می­دادند که خانه­ اش را تعویض کند، نمی­ پذیرفت. برادرش «سیدجعفر» مى‏ گوید: «ایامى که امام جمعه­ رامهرمز بود، اموال زیادى از بیت­ المال در اختیارش بود، گاهى با این­که پول زیادی در خانه داشت، از من پول قرض می ­کرد و مصمم بود از اموال بیت­المال در مصارف شخصى هیچ استفاده­ ای نکند. به نماز اول وقت خیلی اهمیت می­داد و با خدا عهد کرده بود، اگر نمازش از اوّل وقت تأخیر بیفتد، صد تومان، صدقه بدهد.

 

شیفته شهادت

در خطبه ‏­هاى نماز جمعه رامهرمز، جوانان را براى رفتن به جبهه دعوت مى‏ کرد. خود نیز در جبهه حضور فعّال داشت و عاشق شهادت بود. بارها مى‏ گفت: «عده زیادى را به جهاد فرستاده ‏ام و به مقام رفیع شهادت رسیده ­‏اند، لیکن خودم هنوز به این مقام نائل نشده ­‏ام». در بعضى مواقع، با اصرار از خداوند متعال شهادت را مى‏ طلبید. برادرش «سیدجعفر» مى ‏گوید: شب جمعه ­‏اى به همراه خانواده در منزلشان (نزدیک مجلس شوراى اسلامى) بودیم، سیدابوالقاسم مشغول خواندن دعاى کمیل بود، در بین دعا، در حالى که شدیدا منقلب شده بود و اشک مى‏ریخت، خطاب به دوستانش که شهید شده بودند، این کلمات را بر زبان جارى مى‏کرد: «شما با تشویق من به جبهه رفتید و به فیض شهادت رسیدید، امّا من، هنوز مانده‏ام!».

سپس تک­ تکِ آن­ها را نام مى ‏برد و مى گفت: «شما آن بالا مرا نیز صدا بزنید». به شدت مى‏ گریست و مى‏ گفت: «شما کجا و من کجا؟».

ایشان سرانجام در روز اوّل اسفند 1364 در حالى­که در هواپیماى مسافربرى عازم جبهه‏ بود، در نزدیکى اهواز از سوى دو فرزند جنگنده­ متجاوز عراقى مورد حمله قرار گرفتند و با سقوط هواپیمایشان در منطقه­ ویسى در 25 کیلومترى شمال اهواز به شهادت رسیدند. پیکر مطهر ایشان در ایوان شرقىِ پائین مسجد طباطبائى در ورودى مسجد بالاسرِ حضرت معصومه(س) به خاک سپرده شده است.


https://idea.masjed.ir/u/1WZs

ارسال نظر

ایمیل را وارد کنید
تعداد کاراکتر باقیمانده: 500
نظر خود را وارد کنید